|
انجمن شاعران جوان هشجین
مکان صمیمی برای شاعران توانمند هشجینی
|
مادرم از بچگی مان داستانهای نقل میکرد که نشان بدهد انسان در دنیا به همان مسیری می رود که خود ترسیم کرده ٬و بازتاب رفتار خودش را دریافت می کند ٬نیکی یا بدی چه سخت یا آسان برایند تفکرات و اندیشه خود آدمی است ٬یکی از این داستانها سرگذشت مرد پیر و پسرش است که اورا برای رها کردن در دور دست می برده ٬ که منظومش کرده وتقدیم مادرم می کنم ********* شد یلی پیر و گرفتار زمان جبر دوران از توانش برد جان پسرش را همنشین بود ابلهان با خود اندیشه که هست مشکل نان ********* پدرش را به کمر کرد سوار در کمر کشها به دوری رهسپار تا که آنجا از نظر دورش کند وا رهاند سنگلاخی یا که غار ********* در خود اندیشه ٬که گوید به چه سان گهی آهسته و گه تند دوان ناگهان یک قهقهه کردش به هوش مثل برق رعدی از ابری روان ********* گفتش: ای پورم ببر کاین آشناست رفتمش من هم زمانی ٬با صفاست این همان راهی است پدر را بردمش منتظر مانده ٬که آیم چشم براهست ********* اسب دوران از همین جا رانده ام خدعه بازی کرده و در مانده ام می روم سوی قرارم شرمسار طرح مقصد دیده و جا مانده ام ********* پسرش فرجام خویش آنجا بدید بر سرش زد پای رفتن را برید هرچه آید بر سرت خود می کنی راه انسانیت و مردی گزید ******** شعر از اصغر بدری نوده ۱۶/۲/۹۱ [ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 15:51 ] [ سیدساجد و سیدعلی ]
[ ]
بیایید ، بیایید که جان دل ما رفت بگریید ، بگریید که آن خنده گشا رفت برین خک بیفتید که آن آلاله فرو ریخت برین باغ بگریید که آن سرو فرا رفت درین غم بنشینید که غم خوار سفر کرد درین درد بمانید که امید دوا رفت دگر شمع میارید که این جمع پرکند دگر عود مسوزید کزین بزم صفا رفت لب جام مبوسید که آن ساقی ما خفت رگ چنگ ببرید که آن نغمه سرا رفت رخ حسن مجویید که آن اینه بشکست گل عشق مبویید که آن بوی وفا رفت نوای نی او بود که سوط غزلم داد غزل باز مخوانید که نی سوخت ، نوا رفت ازین چشمه منوشید که پر خون جگر گشت بدین تشنه بگویید که آن آب بقا رفت سر راه نشستیم و نشستیم و شب افتاد بپرسید ، بپرسید که آن ماه کجا رفت زهی سایه ی اقبال کزو بر سر ما بود سر و سایه مخواهید که آن فر هما رفت [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:19 ] [ سیدساجد و سیدعلی ]
[ ]
چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ، نه غمگساری نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟ که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها بنگر وفای یاران که رها کنند یاری [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:16 ] [ سیدساجد و سیدعلی ]
[ ]
ای بند قفسم باز و پر بازم نیست سر گل دارم و پروانه ی پروازم نیست گل به لبخند و مرا گریه گرفته ست گلو چون دلم تنگ نباشد که پر بازم نیست گاهم از نای دل خویش نوایی برسان که جزین ناله ی سوز تو دمسازم نیست در گلو می شکند ناله ام از رقت دل قصه ها هست ولی طاقت ابرازم نیست ساز هم با نفس گرم تو آوازی داشت بی تو دیگر سر ساز و دل آوازم نیست آه اگر اشک منت باز نگوید غم دل که درین پرده جیزن همدم و همرازم نیست دلم از مهر تو درتاب شد ای ماه ولی چه کنم شیوه ی ایینه ی غمازم نیست به گره بندی آن ابروی باریک اندیش که به جز روی تو در چشم نظر بازم نیست سایه چون باد صبا خسته ی سرگردانم تا به سر سایه ی آن سرو سرافرازم نیست [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:14 ] [ سیدساجد و سیدعلی ]
[ ]
خنده ی غم آلود چون باد می روی و به خکم فکنده ای
[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:13 ] [ سیدساجد و سیدعلی ]
[ ]
بی تو ای جان جهان ، جان و جهانی گو مباش چون رخ جانانه نتوان دید جانی گو مباش همنشین جان من مهر جهان افروز توست گر ز جان مهر تو برخیزد جهانی گو مباش یک دم وصلت ز عمر جاودانم خوش تر است بر وصال دوست عمر جاودانی گو مباش در هوای گلشن او پر گشا ای مرغ جان طایر خلد آشیانی خکدانی گو مباش در خراب آباد دنیا نامه ای بی ننگ نیست از منخلوت نشین نام و نشانی گو مباش چون که من از پا فتادم دستگیری گو مخیز چون که من از سر گذشتم آستانی گو مباش گر پس از من در دلت سوز سخن گیرد چه سود من چو خاموشی گرفتم ترجمانی گو مباش سایه چون مرغ خزانت بی پناهی خوش تر است چتر گل چون نیست بر سر سایبانی گو مباش [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:11 ] [ سیدساجد و سیدعلی ]
[ ]
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست تا اشارات نظر نامه رسان من و توست گوش کن با لب خاموش سخن می گویم پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توستروزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید حالیا چشم جهانی نگران من و توستگر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توستگو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توستاین همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توستنقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توستسایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر وه ازین آتش روشن که به جان من و توست [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:11 ] [ سیدساجد و سیدعلی ]
[ ]
هنوز چشم مرادم رخ تو سیر ندیده هوا گرفتی و رفتی ز کف چو مرغ پریده تو را به روی زمین دیدم و شکفتم و گفتم که این فرشته برای من از بهشت رسیده بیا که چشم و چراغم تو بودی از همه عالم خدای را به کجا رفتی ای فروغ دو دیده هزار بار گذشتی به ناز و هیچ نگفتی که چونی ای به سر راه انتظار کشیده چه خواهی از سر من ای سیاهی شب هجران سپید کردی چشمم در انتظار سپیده به دست کوته من دامن تو کی رسد ای گل که پای خسته ی من عمری از پی تو دویده ترانه ی غزل دلکشم مگر نشنفتی که رام من نشدی آخر ای غزال رمیده خموش سایه که شعر تو را دگر نپسندم که دوش گوش دلم شعر شهریار شنیده [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:10 ] [ سیدساجد و سیدعلی ]
[ ]
باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشستتا فتنه ی خیال تو برخاست در دلم خاموشی لبم نه ز بی دردی و رضاستاز چشم من ببین که چو غوغاست در دلم من نای خوش نوایم و خاموش ای دریغلب بر لبم بنه که نواهاست در دلم دستی به سینه ی من شوریده سر گذاربنگر چه آتشی ز تو برپاست در دلم زین موج اشک تفته و توفان آه سردای دیده هوش دار که دریاست در دلم باری امید خویش به دلداری ام فرستدانی که آرزوی تو تنهاست در دلم گم شد ز چشم سایه نشان تو و هنوزصد گونه داغ عشق تو پیداست در دلم [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:9 ] [ سیدساجد و سیدعلی ]
[ ]
بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟ ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟ بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم ببوسم آن سر و چشمان دل ربای تو را ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من ببوسم آنلب شیرین جان فزای تو را کی ام مجال کنار تو دست خواهد داد که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را مباد روزی چشم من ای چراغ امید که خالی از تو ببینم شبی سرای تو را دل گرفته ی من کی چو غنچه باز شود مگر صبا برساند به من هوای تو را چنان تو در دل من جا گرفته ای ای جان کههیچ کس نتواند گرفت جای تو را ز روی خوب تو برخورده ام ، خوشا دل من که هم عطای تو را دید و هم لقای تو را سزای خوبی نو بر نیامد از دستم زمانه نیز چه بد می دهد سزای تو را به ناز و نعمت باغ بخشت هم ندهم کنار سفره ی نان و پنیر و چای تو را به پایداری آن عشق سربلندم قسم که سایه ی تو به سر می برد وفای تو را [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:8 ] [ سیدساجد و سیدعلی ]
[ ]
بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟ ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟ بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم ببوسم آن سر و چشمان دل ربای تو را ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من ببوسم آنلب شیرین جان فزای تو را کی ام مجال کنار تو دست خواهد داد که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را مباد روزی چشم من ای چراغ امید که خالی از تو ببینم شبی سرای تو را دل گرفته ی من کی چو غنچه باز شود مگر صبا برساند به من هوای تو را چنان تو در دل من جا گرفته ای ای جان کههیچ کس نتواند گرفت جای تو را ز روی خوب تو برخورده ام ، خوشا دل من که هم عطای تو را دید و هم لقای تو را سزای خوبی نو بر نیامد از دستم زمانه نیز چه بد می دهد سزای تو را به ناز و نعمت باغ بخشت هم ندهم کنار سفره ی نان و پنیر و چای تو را به پایداری آن عشق سربلندم قسم که سایه ی تو به سر می برد وفای تو را [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:7 ] [ سیدساجد و سیدعلی ]
[ ]
خیال آمدنت دیشبم به سر می زد نیامدی که ببینی دلم چه پر می زد به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد شراب لعل تو می دیدم و دلم می خواست هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد زهی امید که کامی از آن دهان می جست زهی خیال که دستی در آن کمر می زد دریچه ای به تماشای باغ وا می شد دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد تمام شب به خیال تو رفت و ، می دیدم که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:6 ] [ سیدساجد و سیدعلی ]
[ ]
امشب به قصه ی دل من گوش می کنی فردا مرا چو قصه فراموش می کنی این در همیشه در صدف روزگار نیستمی گویمت ولی توکجا گوش می کنی دستم نمی رسد که در آغوش گیرمتای ماه با که دست در آغوش می کنی در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخستهشیار و مست را همه مدهوش می کنی می جوش می زند به دل خم بیا ببینیادی اگر ز خون سیاووش می کنی گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمتبهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی جام جهان ز خون دل عاشقان پر استحرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمعزین داستان که با لب خاموش می کنی [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:5 ] [ سیدساجد و سیدعلی ]
[ ]
امشب به قصه ی دل من گوش می کنی فردا مرا چو قصه فراموش می کنی این در همیشه در صدف روزگار نیستمی گویمت ولی توکجا گوش می کنی دستم نمی رسد که در آغوش گیرمتای ماه با که دست در آغوش می کنی در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخستهشیار و مست را همه مدهوش می کنی می جوش می زند به دل خم بیا ببینیادی اگر ز خون سیاووش می کنی گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمتبهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی جام جهان ز خون دل عاشقان پر استحرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمعزین داستان که با لب خاموش می کنی [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:4 ] [ سیدساجد و سیدعلی ]
[ ]
دلی که در دو جهان جز تو هیچ یارش نیست گرش تو یار نباشی جهان به کارش نیست چنان ز لذت دریا پر است کشتی ما که بیم ورطه و اندیشه ی کنارش نیست کسی به سان صدف وا کند دهان نیاز که نازنین گوهری چون تو در کنارش نیست خیال دوست گل افشان اشک من دیده ست هزار شکر که این دیده شرمسارش نیست نه من ز حلقه ی دیوانگان عشقم و بس کدام سلسله دیدی که بی قرارش نیست سوار من که ازل تا ابد گذرگه اوست سری نماند که بر خاک رهگذارش نیست ز تشنه کامی خود آب می خورد دل من کویر سوخته جان منت بهارش نیست عروس طبع من ای سایه هر چه دل ببرد هنوز دلیری شعر شهریارش نیست [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:4 ] [ سیدساجد و سیدعلی ]
[ ]
مژده بده ، مژده بده ، یار پسندید مرا سایه ی تو گشتم و او برد به خورشید مرا جان دل و دیده منم ، گریه ی خندیده منم یار پسندیده منم ، یار پسندید مرا کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آرید نماز کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا پرتو دیدار خوشش تافته در دیده ی من اینه در اینه شد ، دیدمش ودید مرا اینه خورشید شود پیش رخ روشن او تاب نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق ملک گوهری خوب نظر آمد و سنجید مرا نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می نگرم بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهید مرا چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او باش که صد صبح دمد زین شب امید مرا پرتو بی پیرهنم ، جان رها کرده تنم تا نشوم سایه ی خود باز نبینید مرا [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:3 ] [ سیدساجد و سیدعلی ]
[ ]
بیا که بر سر آنم که پیش پای تو میرم ازین چه خوش ترم ای جان که من برای تو میرم ز دست هجر تو جان می برم به حسرت روزی که تو ز راه بیایی و من به پای تو میرم بسوخت مردم بیگانه را به حالت من دل چنین که پیش دل دیر آشنای تو میرم ز پا فتادم و در سر هوای روی تو دارم مرا بکشتی و من دست بر دعای تو میرم بکن هر آنچه توانی جفا به سایه ی بی دل مرا ز عشق تو این بس که در وفای تو میرم [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:2 ] [ سیدساجد و سیدعلی ]
[ ]
فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت آن طفل که چون پیر ازین قافله درماند وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت از پیش و پس قافله ی عمر میندیش گه پیشروی پی شد و گه بازپسی رفت ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت رفتی و فراموش شدی از دل دنیا چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد بیدادگری آمد و فریادرسی رفت این عمر سبک سایه ی ما بسته به آهی ست دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت
[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:1 ] [ سیدساجد و سیدعلی ]
[ ]
ای عشق همه بهانه از توست من خامشم این ترانه از توست آن بانگ بلند صبحگاهی وین زمزمه ی شبانه از توست من انده خویش را ندانم این گریه ی بی بهانه از توست ای آتش جان پاکبازان در خرمن من زبانه از توست افسون شده ی تو را زبان نیست ور هست همه فسانه از توست کشتی مرا چه بیم دریا ؟ طوفان ز تو و کرانه از توست گر باده دهی و گرنه ، غم نیست مست از تو ، شرابخانه از توست می را چه اثر به پیش چشمت ؟ کاین مستی شادمانه از توست پیش تو چه توسنی کند عقل ؟ رام است که تازیانه از توست من می گذرم خموش و گمنام آوازه ی جاودانه از توست چون سایه مرا ز خاک برگیر کاینجا سر و آستانه از توست [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 18:0 ] [ سیدساجد و سیدعلی ]
[ ]
ز داغ عشق تو خون شد دل چو لاله ی من فغان که در دل تو ره نیافت ناله ی من مرا چو ابر بهاری به گریه آر و بخندکه آبروی تو ای گل بود ز ژاله ی من شراب خون دلم می خوری و نوشت باددگر به سنگ چرا می زنی پیاله ی من چو بشنوی غزل سایه چنگ و نی بشکنکه نیست ساز تو را زهره سوز ناله ی من [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:58 ] [ سیدساجد و سیدعلی ]
[ ]
با تشکر از آقای بدری عزیز بابت شعر زیباشون.ممنون
[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:48 ] [ سیدساجد و سیدعلی ]
[ ]
یالان دنیا ٬ یامان دنیا یالانان باش قاتان دنیا بویوک آدلار اوسته چیخان آیاق آتدا سالان دنیا بیزی افسانه فرض ایتمیش اوزی افسون اولان دنیا مین لر جفا ٬بش گون نفس کامین ناکام ٬آلان دنیا قوردوقون شرلرده سان یوخ وعده لری ٬چا خان دنیا اورکلرده مین لر حسرت توپراقلارا قاتان دنیا سان سیز شاهلار توپراق ایدن شاهلار آتدان سالان دنیا عاقیللری دیوانه ایدن هرجور سازین چالان دنیا کونلونده کیم آسوده دیر؟؟ غمسیز چرخون تولان دنیا بیزیم یوللار چتین کچدی دولاندیق بیز دولان دنیا خیالیمیز ٬گویلر گذیر توپراق آلتدا سالان دنیا سینون گوزللر کانی دیر گوزللری٬ تالان دنیا مندن سونرا٬سراغ لاشسون تپراقلاری دولان دنیا شعر از اصغر بدری نوده ۲۵/۱/۹۱ [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:47 ] [ سیدساجد و سیدعلی ]
[ ]
در مقام معلم بزرگوار واستاد محترم بنده ....
معلم
عزيز ،استاد بزرگوار،تو را به چه مانند كنم. دل درياييت لبريز از آرامش
است همچون كوه استوار از حوادث روزگار ايستاده اي و همچون ابر،باران پر
شكوه معرفت بر چمن هاي دشت دانش آموختگي فرو مي ريزي. خورشيد نگاهت گرمابخش
وجود ماوحرارت كلبه ي سرد يأس و نااميدي و ارمغان شور و شعف است. غنچه ي
تبسمي كه از گلستان لبهاي تو مي رويد، طراوت لحظه هاي ابهام و زيبا يي بخش
خانه ي وجود ماست. كلام روح بخش و دلنشين تو موسيقي دلنوازي است كه بر گوش
جان مي نشيند و اهنگ زندگي را به شور در مي آورد. رواني به لطافت گلبرگهاي
ارغوان داري كه از احساس و شور و شعف لبريز است. دستهاي روشنت سپيدي خود را
از گل بوسه هاي گچ گرفته و شمع وجودت از نيروي ايمان وانسانيت شعله ور است
.
سرخي
شفق ،تابش آفتاب ، نغمه ي بلبلان ،صفاي بستان ، آبي درياها، همه و همه را
مي توان در تو خلاصه نمود. معناي كلام اميد بخش تو همچون نسيم صبحگاهان
نشاط بخش روح خسته ماست. علم آموزي و صبر ايمان را از پيامبران به ارث برده
اي و به حقيقت وارث زيبايي ها بر گستره ي گيتي هستي. قدوم سبز تو سبزينه ي
كوچه باغ هاي زندگي و صفا بخش خاطر پر دغدغه ي ماست. طپش قلب تو آهنگ خوش هستي و جوشش نشاط در غزل شيواي زندگي است.
تو
روشنايي بخش تاريكي جان هستي و ظلمت انديشه را نور مي بخشي. ‹‹و ما يستوي
الاعمي والبصير .و لا الظلمات ولا النور››وهرگز كافر تاريك جان كور انديش
با مومن انديشمند خوش بينش يكسان نيست وهيچ ظلمت با نور يكسان نخواهد بود.
چگونه سپاس گويم مهرباني ولطف تو راكه سرشار از عشق ويقين است. چگونه سپاس گويم تأثير علم آموزي تو را كه چراغ روشن هدايت
را بر كلبه ي محقر وجودم فروزان ساخته است. آري در مقابل اين همه عظمت و
شكوه تو مرا نه توان سپاس است ونه كلام وصف. تنها پروانه ي جانم بر گرد شمع
وجودت، عاشقانه چنين مي سرايد :
معلم كيمياي جسم و جان است
مــعلم رهنماي گمرهان است شـده حك بر فراز قله ي عشق
معلم وارث پيغــــمبران است
![]() دوستدار شما سید ساجد میرمجیدی [ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:53 ] [ سیدساجد و سیدعلی ]
[ ]
![]() آقای زارعی جز معدود آدمایی هست که دلسوز شهرمان در کنار آقای نعمتی استاد بزرگوار مان که در دوره ی تحصیلی ما نقش بسزایی داشته و ما رو تا لحظه آخر امید می دانند که بتونیم در شهری که امکانات کمی داشت از پس مشکلات بر بیاییم من دست تک تک معلم های عزیزم رو در این رده ای که سپری کردم می بوسم .از تمامی دوستان هم کلاسی های خودم به نمایندگی از معلم های دلسوزمان جناب آقای عبادی آقای بابایی و آقای دیبایی و آقای موسوی و آقای حکمتی و ...که تلاش زیادی در کلاس 10 نفری ریاضی فیزیک ما کشیده اند نهایت سپاس و تشکر را دارم .امیدوارم بتونیم شاگردای خوبی تا آخر عمرمون باشیم.
با تشکر سید ساجد میرمجیدی [ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 11:48 ] [ سیدساجد و سیدعلی ]
[ ]
[ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 2:15 ] [ سیدساجد و سیدعلی ]
[ ]
با سلام خدمت دوستان و عزیز و گرامی و فرهیختگان بزرگ تبریز سال جدید رو به تک تک شما تبریک عرض می نمایم امیدوارم لحظه های شادی داشته باشین و از آقای کرمی و آقای زارعی و آقای حکمتی و خانوم بدری و آقای مهدوی عضوهای فعال و کسانی که زحمات زیادی برای هشجین کشیده اند نهایت تشکر رادارم و از آقا یاسر وعلی آقا پسرعموی عزیزم نیز نهایت تشکر رو دارم امیدوارم تمام هشجینی ها در همه ی لحظاتشون موفق باشن هشجینی یعنی نماینده فرهنگ کل ایران . قدر شهر مادری و عزیزمون رو بدونیم.ارادتمند شما ساجد
[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 17:37 ] [ سیدساجد و سیدعلی ]
[ ]
فريدون مشيری در سال ۱۳۷۷ به آلمان و امريکا سفر کرد، و مراسم شعرخوانی او
در شهرهای کلن، ليمبورگ و فرانکفورت و همچنين در ۲۴ ايالت امريکا از جمله
در دانشگاههای برکلی و نيوجرسی به طور بیسابقهای مورد توجه دوستداران
ادبيات ايران قرار گرفت. در سال ۱۳۷۸ طی سفری به سوئد در مراسم شعرخوانی در
چندين شهر از جمله استکهلم و مالمو و گوتبرگ شرکت کرد. __________________ كاروان عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ... خسته شد چشم من از اين همه پاييز و بهار نه عجب گر نكنم بر گل و گلزار نظر در بهاری كه دلم نشكفد از خنده يار چه كند با رخ پژمرده من گل به چمن ؟ چه كند با دل افسرده من لاله به باغ ؟ من چه دارم كه برم در بر آن غير از اشك ؟ وين چه دارد كه نهد بر دل من غير از داغ ؟ عمر پا بر دل من مي نهد و مي گذرد ... مي برد مژده آزادی زندانی را ، زودتر كاش به سر منزل مقصود رسد سحری جلوه كند اين شب ظلماني را . پنجه مرگ گرفته ست گريبان اميد شمع جانم همه شب سوخته بر بالينش روح آزرده من مي رمد از بوی بهار بی تو خاری ست به دل ، خنده فروردينش عمر پا بر دل من می نهد و مي گذرد ... كاروانی همه افسون ، همه نيرنگ و فريب ! سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان بخت بد ، هرچه كشيدم همه از دست حبيب ديدن روی گل و سير چمن نيست بهار به خدا بی رخ معشوق ، گناه است ! گناه ! آن بهار است كه بعد از شب جانسوز فراق به هم آميزد ناگه ... دو تبسم : دو نگاه ! [ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 17:29 ] [ سیدساجد و سیدعلی ]
[ ]
نا کسان فرهاد من را نشکنید. نا کسان دست های او را نشکنید. ساز گرمی می نوازد دست هاش. سوز بی همتای اورا نشکنید. اشک ها جاری شود از چشم او. چشم ها دنیای دنیای اورا نشکنید. هرچی با من میکنید با شد ولی. بغض در هی های اورا نشکنید. سنگ بردارید و من را بشکنید. ای بدان دست های اورا نشکنید. قلب او بشکسته است از دستان. نا کسان فرهاد من را نشکنید. دست بردارید .دلش خونابه است. نا کسان. دست های اورا نشکنید. [ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 17:26 ] [ سیدساجد و سیدعلی ]
[ ]
قايقي خواهم ساخت، خواهم انداخت به آب. دور خواهم شد از اين خاك غريب كه در آن هيچكسي نيست كه در بيشه عشق قهرمانان را بيدار كند. قايق از تور تهي و دل از آرزوي مرواريد، همچنان خواهم راند. نه به آبيها دل خواهم بست نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در ميآرند و در آن تابش تنهايي ماهيگيران ميفشانند فسون از سر گيسوهاشان. همچنان خواهم راند. همچنان خواهم خواند: "دور بايد شد، دور." مرد آن شهر اساطير نداشت. زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود. هيچ آيينه تالاري، سرخوشيها را تكرار نكرد. چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود. دور بايد شد، دور. شب سرودش را خواند، نوبت پنجرههاست." همچنان خواهم خواند. همچنان خواهم راند. پشت درياها شهري است كه در آن پنجرهها رو به تجلي باز است. بامها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مينگرند. دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است. مردم شهر به يك چينه چنان مينگرند كه به يك شعله، به يك خواب لطيف. خاك، موسيقي احساس تو را ميشنود و صداي پر مرغان اساطير ميآيد در باد. پشت درياها شهري است كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است. شاعران وارث آب و خرد و روشنياند. پشت درياها شهري است! قايقي بايد ساخت. [ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 17:25 ] [ سیدساجد و سیدعلی ]
[ ]
(سهراب سپهری) اهل كاشانم روزگارم بد نيست تكه ناني دارم ، خرده هوشي ، سر سوزن ذوقي . مادري دارم ، بهتر از برگ درخت دوستاني ، بهتر از آب روان و خدايي كه در اين نزديكي است : لاي اين شب بو ها ، پاي آن كاج بلند . من مسلمانم . قبله ام يك گل سرخ ... اهل كاشانم . پيشه ام نقاشي است : گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است دل تنهايي تان تازه شود ... سهراب نه تنها با آواز شقايقهايي كه در قفس نقاشي هايش مي خوانند ، دل تنهايي ما را تازه مي كند . بلكه چشمهاي ما را با زلالي شعرهايش مي شويد و از ما مي خواهد تا جور ديگري به جهان نگاه كنيم . نگاهي غير از نگاههاي عادي و سطحي : من نمي دانم كه چرا مي گويد : اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست و چرا در قفس هيچكس كركس نيست . گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد ، چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد ... او زندگي را با همه غمها و شاديهايش بين خود و ديگران تقسيم مي كند و هميشه نگران بي گناهاني است كه از گناهكاران گونه هايشان نمناك است و دلهايش غمناك . در فكر او ، حتي مرغابيهاي دريا نيز بايد دلهاي كوچكشان ، چون درياي آرام باشد و پيوسته در اين فكر است كه مبادا آرامش آبي مرغابيها بر هم خورد : حكايت كن از بمبهايي كه من خواب بودن و افتاد حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم و تر شد بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند ... سپهري اگر چه اهل كاشان است اما هيچگاه خود را متعلق به آن نمي دانند ، و تنها كاشان شهر او نيست . شهر حقيقي او گم شده . او خانه اي در طرف ديگر شب ساخته است . طرف ديگر شب كجاست ؟ بي شك بايد جايي باشد كه چشمها به روشني باز مي شود. جايي كه تا بخواهي در آن خورشيد است ، نور است ؛ جايي كه حتي مي شود در آن صداي نفس باغچه را هم شنيد : اهل كاشانم . اما شهر من كاشان نيست . شهر من گم شده است . من با تاب ، من با تب خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام . و راستي ! مگر فرقي هم مي كند كه انسان در كجاي زمين باشد ؟ : هر كجا هستم ، باشم آسان مال من است پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است (سهراب سپهری) [ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 17:24 ] [ سیدساجد و سیدعلی ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |