تبليغاتX
انجمن شاعران جوان هشجین

انجمن شاعران جوان هشجین

مکان صمیمی برای شاعران توانمند هشجینی

شعر از آقای کرمی عزیز واقعان ممنون شما هستیم مری آقای کرمی

نگاهم کن


نگاهی کن مرا یک لحظه و دریاب

سکوت و مهر لبهایم

نه از شرم است .

درون چشم هایم خواهشی بر پاست

دلم را به دریا می زنم

دلم را میکنم دریا

درونت غرق خواهم شد

خواهم گفت : با تو....

نگاهم را نگاهی کن

نگاهت سرد وخاموش است

باکی نیست

من آنرا تا ابد تا بی نهایت

دوست خواهم داشت
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 2:3 توسط سیدساجد و سیدعلی

تشکر شعرای قشنگتون هستم

با سلام خدمت دوستای گلم تو این وبلاگ مرسی که به این وبلاگ امیدو روحیه میدین باور کنین هر روز خدا زیباترین روز خداست مرسی آقا نیما مرسی آقای مهدوی و مرسی آقای کرمی و مرسی خانم اهورا و آویرا مرسی

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 13:4 توسط سیدساجد و سیدعلی

خانم هنگامه اهورا

فرهاد کنج بیستون جان می کند، اما فقط
در قلب شیرین تا ابد، پرویز یعنی اتفاق...

من عاشقم، تو عاشقی، دیگر تعارف کافی است
پشت کلاس درس هم، دیگر توقف کافی است...

گفتم اگر نظر به تو خواهر برادری ست
شرمنده! آن نگاه برایم عوض شده ست...

شما دعوتید به خوانش سه غزل نو کلاسیک و حسی(غیر عریانیستی) از جناب استاد آرش آذرپیک-بنیان گذار مکتب ادبی اصالت کلمه"orianism"-
شما کدام یک از این سه غزل را می پسندید و برای این انتخاب چه دلیلی دارید؟

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 13:0 توسط سیدساجد و سیدعلی

از مهدوی عزیز

تو در مقام فتوت کم از درخت نباش

که سنگ می زنند و میوه می ریزد

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 12:59 توسط سیدساجد و سیدعلی

درد ودل

با سلام خدمت تمامی همشهری های عزیزم و اونایی که دورا دور حال و احولمونو می پرسن هشجینی بودن یا اصالت ترکی یا فارسی که همشون واسم عزیزن ازتون خواهش می کنم هر جا که هستین و هر کمکی که خواستین واسه قلبتون انجام بدین قدر هشجین رو بدونین و واسه اینکه پیشرفت کنه هم دعا و هم تلاش کنیم تا می تونین درستونو خوب بخونین هشجین افرادی با سوادی در کل ایران و دنیا دارد ، عزیزان واسهتک تک شماها آرزوی خوشبختی می کنم و ازتون می خوام که واسه اهدافتون برنامه  ریزی کنین ازتون خواهش می کنم دنبال اهداف پوچ و زود گذری نباشین دنیا رو به پیشرفت و دنیای مجازی اینترنت پیش میره و همه می خوان پپیشرفت کنن چرا شما دوستای عزیزم از این غافله عقب بمونین ؟؟؟؟؟؟ شک ندارم که داری اینو می خونی همونی هستی که فکر می کنم پس شروع کن همین الان بگو امروز زیباترین روز دنیاست و من می خوام تغییری در خودم ایجاد کنم.و از همه کسانی که واسمون نظر می ذارن یا شر می نویسن از همین جا ازشون تشکر می کنم شرمنده که دیر به دیر سر می زنم بخاط درسام فرصت نمی کنم  .تک تکتون واسم عزیزین

کوچیک همه شماها : بنده حقیر ساجد

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 1:12 توسط سیدساجد و سیدعلی

ساجد

کاش می شد که کسی می آمد

این دل خسته ی ما را می برد

چشم ما را می شست

راز لبخند به لب می آموخت

 

کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود

و قفس ها همه خالی بودند

آسمان آبی بود

و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید

 

کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد

گل لبخند به مهمانی لب می بردیم

بذر امید به دشت دل هم

کسی از جنس محبت غزلی را می خواند

و به یلدای زمستانی و تنهائی هم

یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم 

 

کاش می فهمیدیم  قد راین لحظه که در دوری هم می راندیم

 

کاش می دانستیم راز این رود حیات

که به سرچشمه نمی گردد باز

 

کاش می شد مزه خوبی را

می چشاندیم به کام دلمان

  

کاش می شد که کسی می آمد

باور تیره ی ما را می شست

و به ما می فهماند

دل ما منزل تاریکی نیست ، اخم بر چهره بسی نازیباست

بهترین واژه همان لبخند است ، که ز لبهای همه دور شده ست

 

کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم

تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!! 

 

کاش درباور هر روزه مان 

جای تردید نمایان می شد

و سوالی که چرا سنگ شدیم

و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟

 

کاش می شد که شعار 

جای خود را به شعوری می داد

تا چراغی گردد دست اندیشه مان  

 

 

کاش پیدا می شد

دست گرمی که تکانی بدهد

تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان

و کسی می آمد و به ما می فهماند

از خدا دور شدیم...

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 1:4 توسط سیدساجد و سیدعلی

ساجد

 

شادي را به كوچه‌هاي زندگي برگردانيم. با محبت به در خانه همسايه زنيم و اشك‌ها را از چشمان پر نور دخترك همسايه كه از دوري بابا مي‌نالد پاك كنيم. در كوچه‌هاي زندگي گل‌هاي اميد بكاريم و با دستان پر محبت خود به آنها آب دهيم تا به شكوفه نشتن‌شان را با چشم دل ببينيم.

وقتي كوچه‌هاي خلوت و تاريك به كوچه‌هاي پر مهر و آباد تبديل مي‌شود كه با پاي دل به ديدار همسايه بروي و آنگه كه دست نوازشت را بر سر طفلكي زيبا مي‌كشي تا دلش را شاد كني، نه با پول و مقام كه با مهر و لطف خود او را مجذوب محبت مي‌كني و به او مي‌گويي تو نيزساز كن نغمه با هم بودن را بدون اين كه در نظر بگيري كه ازكجايي و چه رنگ و مسلك و آييني داري.

به اميد آن روز كه همه پيروان اديان الهي دست به دست هم دهند و بدون نگاه كردن به رنگ پوست و دلبستگي به جا و مكان خود و فقط با تكيه بر او كه تنهاست و آورنده همه خوبي‌هاي عالم و آورنده همه پيامبران، كوچه‌هاي پر زسكوت و ظلم را به كوچه‌هاي مهر و وفا تبديل كنند.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 1:2 توسط سیدساجد و سیدعلی

ساجد

ما بايد زندگي كنيم، تا وقتي كه زنده هستيم، تا وقتي كه فرصتبودنبه ما داده اند. پس بايد زندگي كنيم و از اين فرصت، خوب خوب استفاده كنيم. بايد از “بودن“ استفاده كرد و خوب خوب بود.
اگر چه همگان دير يا زود خواهيم رفت، مثل همه كساني كه قبل از ما بودند و چه قدرتهايي داشتند و چه پادشاهي ها و حكومتها يي داشتند و رفتند ، اما تا “هستيم“ بايد “باشيم“ و وظيفه “بودنمان“ را به نحوي شايسته انسانيتمان انجام دهيم...
اما ما هم وظيفه اي داريم، قبل از آنكه به دست او سپرده شويم. وقتي خسران خواهيم خورد كه وظيفه مان را به درستي انجام نداده باشيم و آنچه از دستمان مي آمد را ناكرده رها كرده باشيم. قطعا" آن روز خيلي دير خواهد بود...
پس بياايد زنده باشيم و زندگي كنيم، و نميريم قبل از آنكه ما را ببرند. نميريم، قبل از آنكه بدنمان بميرد

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 1:2 توسط سیدساجد و سیدعلی

+ نوشته شده در یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 1:38 توسط سیدساجد و سیدعلی

خانه دوست

من دلم می‌خواهد خانه‌ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش دوستانم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو

هر کسی می‌خواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد

شرط وارد گشتن شستشوی دل‌هاست

شرط آن داشتن یک دل بی‌رنگ و ریاست

بر درش برگ گلی می‌کوبم و به یادش با قلم سبز بهار می‌نویسم:

ای دوست خانه دوستی ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست!

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 1:37 توسط سیدساجد و سیدعلی

آدم های ساده

آدم های ساده !

همان ها که بدی هیج کس را باور ندارند

همان ها که برای همه لبخند می زنند

همان ها که همیشه هستند ، برای همه هستند

آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد

عمرشان مثل گل کوتاه است

هر کسی می رسد یا ازشان سوء استفاده می کند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد

 

آدم های ساده بوی ناب  " آدم "  می دهند

 

( بانوی باران )

+ نوشته شده در یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 1:17 توسط سیدساجد و سیدعلی

آنگاه که ...

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری، می خواهم بدانم دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟

( بانوی باران )

+ نوشته شده در یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 1:16 توسط سیدساجد و سیدعلی

مسافر

اي مسافر!  اي جدا ناشدني!

 گامت را آرام تر بردار و از برم آرام تر بگذر تا به کام دل ببينمت


بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم

آه که نميداني سفرت روح مرا به دو نيم مي کند

وشگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرساید


بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را


مسافر من! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش

با من سخني بگو و مگذار يکباره از پا در افتم

فراق صاعقه وار را بر نمي تابم


جدايي را لحظه لحظه به من بياموز و آرام تر بگذر

وداع ، طوفان مي آفريند ...

اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ، باران هنگام طوفان را که مي بيني ؟!

آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگری؟


من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است


اي پرنده! دست خدا به همراهت


اما نمي داني ، نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست

 

از خود تهي شده ام و نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟

( بانوی باران )

+ نوشته شده در یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 1:4 توسط سیدساجد و سیدعلی

دوری تو

دنیای این روزای من ، هم قد تنپوشم شده

آنقدر دورم ازتو که ، دنیا فراموشم شده

هر شب تو رویای خودم ، آغوشتوتن میکنم

آینده این خونه رو ، با شمع روشن میکنم

در حسرت فردای تو ، تقویممو پر میکنم

هر روز این تنهائی رو ، فردا تصور میکنم

همسنگ این روزای من ، حتی شبم تاریک نیست

اینجا بجز دوری تو ، چیزی به من نزدیک نیست

+ نوشته شده در یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 1:0 توسط سیدساجد و سیدعلی

شعر از خانم بدری

ای گوزل وطن

چیرپینان اوره گیمدن چیخاردا بیلمز
دونوملر دونگه لر دولایلار سنی

گوز یاشیمدیر توکولن سویوخ بولاخدان
قورخورام آپارا او چایلار سنی

قاریشسا دا سوموگوم قارا توپراقا
گنه ده روحوم هارایلار سنی
گنه ده روحوم هارایلار سنی

با تشکر از لطف خانم بدری مدیریت سایت

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 19:42 توسط سیدساجد و سیدعلی

توسط هشجین زرجه

نمی دانم چرا؟اما ترا هر جا که می بینم
کسی انگار می خواهد زمن تا با تو بنشینم
تن یخ کرده آتش را که می بیند چه می خواهد؟
همانی را که می خواهم ترا وقتی که میبینم
تو تنها می توانی آخرین درمان من باشی
و بی شک دیگران بیهوده می جویند تسکینم
تو آن شعری که من جایی نمی خوانم که می ترسی
به جانت چشم زخم آید چو می گویند تحسینم
زبانم لال!اگر روزی نباشی من چه خواهم کرد؟
چه خواهد رفت آیا بر من و دنیای رنگینم؟
نباشی تو اگر ناباوران عشق می بینند
که این من-این من آرام-در مردن به جز اینم
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 13:15 توسط سیدساجد و سیدعلی

زندگی چیزی نیست که بیاید روزی برود از خاطر و تو از شوق پریدن لبریز؛ زندگی نغمه ی زیبای گلیست که به پرواز کبوتر رمق می بخشد.
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 19:57 توسط سیدساجد و سیدعلی

توسط يك دوست

مرا در منزل جانان چه جای عیش چون هردم
جرس فریاد بردارد که بر بندید محملها

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 16:51 توسط سیدساجد و سیدعلی

تشکر در حد زیبایی اشعار حافظ

az aghaye hekmati aziz ke ostade tavanaye in shahr hastan va  aghazade ishun agha meysam va az aghaye mahdavi va baran khanum va aghaye karami aziz nahayate tashakor ra darim.omid ast ba nazarat,pishnahadat va entegadate khod  ma ra dar residan be hadafeman yari farmayid                      

 zendegi zibast ey ziba pasand

                                 zende andishan be zibayi resand                                              

sajed,ali 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 22:49 توسط سیدساجد و سیدعلی

علی کرمی هشجین

آمد بهار، طرف چمن لاله ها دميد

مجنون بيد کنارۀ جوى قامتش خميد

بلبل کنار گل بنشست خواند طرح عشق

کوکوزنان ، کبک به کهسارها چميد

مهتاب زر فشان شد وستاره گل فشان

اقاقى و شبو و سمن هرکجا رسيد

عنبر فشانده است به بوستان نسترن

پندک زشوق جامه رنگين خود دريد

شد مست و پرفشان پرستو به آسمان

با چهچۀ پيام بهار ـ هرکجا پريد

شبنم بشست روى گل از اشتياق وشوق

شد قطرۀ شفاف وزگيسوى گل چکيد

دامن کشان ابربهاران برآسمان

اندرپناه باد بهرگوشه اش دويد

عنبر فشاند گيسوى مرسل به طرح باغ

دريا خط دگر به دل سبزها کشيد

چوپان بچه به دره سرودن گرفت ناى

آنجا که دل به وصلت يارش برگزيد

چادر نشين دختر مست از خمارعشق

اندر کنا ر چشمه به دلدار خود رسيد

فصل بهار وصلت ديدار و ذوق عشق

شد دست آرزو و به تن خسته ام تنيد

موجى به فصل باورمن رخنه کرد ونور

دامن کشان به خلوت غمهاى من دويد


پیشاپیش فرا رسیدن عید سعید باستانی را خدمت شما سرور گرامی تبریک عرض می کنم.پیروز وسر بلند باشید

+ نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 22:45 توسط سیدساجد و سیدعلی

توسط:سیاوش

از گذشته عبرت بگی / در حال زندگی کن و نمی نگاهی به آینده داشته باش

+ نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 22:45 توسط سیدساجد و سیدعلی

حافظ حدایق

سلام ماهنامه صدف حاوی اشعار حافظ حدایق متولد شد .خوشحال می شوم مرا در حلقه ی دوستانتان لینک کنید (میرزا عبدالله)

عشق را
در دبستان زنی تلمذ کرده ام
که هر شب
پیاله ای از ردیف های میرزا عبدالله سر می کشید و
تا سپیده می رقصید
و هر صبح
از لبش
عسل برای بهشت می بردند
و از نگاهش
شراب برای خدا

(صبح)

دمدمه های صبح
بارانکی بارید
و من غزلی گفتم
و ابرویی را
در آب طرح زدم

دریغا که ناقدان
در رخوتی خواب می روند
که بنویسم
صبح روز طلایی پاییز
دختری از اهالی دهکده را قاپیدم
که شاعرم
و او دست در گردنم انداخت
که شوهری
و باران همچنان می بارید

(گل ها)

گل ها را همه دختران چیدند
مرد ماند و خشخاش
و منقلی از زغال لیمو شیرین

+ نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 22:44 توسط سیدساجد و سیدعلی

توسط:باران

كوچ پاييز نزديك است
سيلي سرد زمستان سخت سنگين است
پچپچه هاي باد راز پاييز را فاش نخواهد كرد
من از تمام حروف به تو ميرسم
همه آنچه خطا مي پندارندش
آشنايي كلام است

+ نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 22:44 توسط سیدساجد و سیدعلی

چطور بهتر زندگی کنیم؟


پرسیدم...

چطور ، بهتر زندگی کنم ؟ 

با کمی مکث جواب داد :

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار و  ترس را به گوشه ای انداز  .

شک هایت را باور نکن ،

وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی .

پرسیدم ،

آخر .... ،

و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،

قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .

کوچک باش و عاشق ... که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را ..

بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..

داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد وادامه داد ... :

هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،

آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، که میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا  گرسنه نماند .

مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ... ،

مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی ..

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد :

زلال باش ... ،‌      زلال باش .... ،

فرقی نمیکند که گودال کوچک آبی باشی ، یا دریای بیکران ،

زلال که باشی ، آسمان در توست .

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 22:4 توسط سیدساجد و سیدعلی

عشق وخیانت!



 روزي خيانت به عشق گفت:ديدي؟من بر تو پيروز شده ام

 عشق پاسخي نداد

 خيانت بار ديگر حرفش را تکرار کرد

 ولي باز هم از عشق پاسخي نشنيد

خيانت با عصبانيت گفت:چرا جوابي نمي دهي؟

سپس با لحني تمسخر آميز گفت:انقدر بار شکست برايت

سنگين بوده است که حتي توان پاسخ هم نداري؟

عشق به آرامي پاسخ داد:تو پيروز نشده اي

خيانت گفت:مگر به جز آن است که هر که تو آن را عاشق کرده اي

من به خيانت وا داشته ام ؟

عشق گفت:آنان که عاشق خطابشان مي کني بويي از من نبرده اند

...........چرا که عاشقان هرگز مغلوب عشق نمي شوند

+ نوشته شده در جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 22:4 توسط سیدساجد و سیدعلی

هشجین زرجه

به حباب لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آنچنانی که فقط خاطره ها خواهند ماند...

لحظه ها عریانند...

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز...

+ نوشته شده در جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 21:32 توسط سیدساجد و سیدعلی

باران

كوچ پاييز نزديك است
سيلي سرد زمستان سخت سنگين است
پچپچه هاي باد راز پاييز را فاش نخواهد كرد
من از تمام حروف به تو ميرسم
همه آنچه خطا مي پندارندش

آشنايي كلام است
+ نوشته شده در جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 21:31 توسط سیدساجد و سیدعلی

هشجین زرجه

به حباب لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آنچنانی که فقط خاطره ها خواهند ماند...

لحظه ها عریانند...

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 23:34 توسط سیدساجد و سیدعلی

منتظر

این شعر را که برای استاد شهرزاد صادقی سروده ام به شیعیان وطنم تقدیم می کنم .منتظر

شیعه را حرمت نمانده در وطن

شیعه گشته چاک دل ،خونین کفن

ای گل باغ بهشتی کن دعا

مام میهن دست دیوان جفا

حق مادر بودن از تو برگرفت

آن عدالت کز حسینم (ع ) سرگرفت

خود بفرما شیعه را تکلیف چیست؟

آنکه او راهش ره دین است کیست؟

کشته ابلیس زمان سهراب ها

کرده او خانه نشین استاد ها

ای جماعت قصه ظلم است و خون

ملتی افسرده گشته زین فسون

قصه ایران ز دل آرام ها

برده و خون گشته این ایام ها

یا رب این ظلم و ستم بر باد کن

همت شاه نجف همراه کن

منتظر
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 12:2 توسط سیدساجد و سیدعلی

مهدوی

باور کنید که پاسخ آیینه سنگ نیست!!!!
همه به نوعی اذعان می کنند که حقیقت تلخ است، تلخ تر از آنکه حتی فکرش را بکنید و این آیینه ها هستند که همیشه و در همه حال حقیقت را نمایان می کنند ، پس انسانی که انتقاد کند هم آیینه است.چرا که فقط آیینه ها هستند که چشم دیدن حقیقت را دارند و حقیقت را به وضوح می بینند و می گویند هر چند که این حقیقت برای بعضی ها، تلخ باشند و ناخوشایند.

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 12:1 توسط سیدساجد و سیدعلی

کلیه ی مطالب این وبلاگ محفوظ می باشد. کپی برداری با ذکر نام منبع بلامانع می باشد.
طراحی شده توسط
یاس تم