حال من دست خودم نیست ، دیگه آروم نمی گیرم
دلم از کسی گرفته که میخوام براش بمیرم
باز سرنوشت و انتهای آشنایی
باز لحظه های غم انگیز جدایی
باز لحظه های ناگزیر دل بریدن
بازم اول راه و حس تلخ نرسیدن
پای دنیای تو موندم ، مثل عاشق های عالم
تا منو ببخشی آخر ، تا دلت بسوزه کم کم
مثل آینه رو به رومه ، حس با تو بودن من
دارم از دست تو میرم ، عاشقی کن ، منو نشکن
منو نشکن
باز سرنوشت و انتهای آشنایی
باز لحظه های غم انگیز جدایی
باز لحظه های ناگزیر دل بریدن
بازم اول راه و حس تلخ نرسیدن
گفتی غزل بگو چه بگویم؟مجال کو؟
شیرین من برای غزل شورو حال کو؟
پر می زند دلم به هوای غزل ولی
گیرم هوای پرزدنم هست بال کو؟
زنده یاد قیصر
بی تو, مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم, خیره بدنبال تو گشتم
شوق دیدارتولبریزشد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانه جانم گل به یاد تودرخشید
باغ صد خاطره خندید,
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که: شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو, همه راز جهان ریخته بر چشم سیاهت
من همه, محو تماشای نگاهت:
آسمان صاف وشب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ما فرو ریخته بر آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آمد, توبه من گفتی :
از این عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب, آیینه عشق گذران است
تو که امروزنگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم:حذر از عشق؟- ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
روز اول, که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر, لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی, من نرمیدم, نه گسستم
باز گفتم که; تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم, نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب, ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم, نرمیدم
رفت در ظلمت غم, آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو, اما, به چه حالی من از آن کوچه گذشتم.
كاش مي شد سرزمين عشق را
در ميان گامها تقسيم كرد
كاش مي شد با نگاه شاپرك
عشق را بر اسمان تفهيم كرد
كاش مي شد با دو چشم عاطفه
قلب سرد اسمان را ناز كرد
كاش مي شد با پري از برگ ياس
تا طلوع سرخ گل پرواز كرد
كاش مي شد با نسيم شامگاه
برگ زرد ياسها زا زنگ كرد
كاش مي شد با خزان قلبها
مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد
كاش مي شد با محبت خانه ساخت
يك اطاقش را به مرواريد داد
كاش مي شد بر تمام مردمان
پيشوند نام انسان را گذاشت
كاش مي شد با تمام حرفها
يك دريچه يه صفا را وا كنم
كاش مي شد در نهايت راه عشق
ان گل گم گشته را پيدا كنم
محمدحسن معیری ( بیوک ) متخلص به " رهی " فرزند موید خلوت نوه ی معیرالممالک ( نظام الدوله ) از شاعران غزلسرای بسیار نامی معاصر است . وی در سال 1288 خورشیدی در تهران متولد شد . پس از طی تحصیلات ابتدایی و متوسطه وارد خدمات دولتی شد و مشاغل متعدد یافت در سال 1322 خورشیدی به ریاست کل انتشارات و تبلیغات " وزارت پیشه و هنر " منصوب گردید . از دوران کودکی به شعر و موسیقی و نقاشی علاقه ی فراوان داشت و در اثر ممارست در این سه فن بهره ای به سزا یافت . در آغاز شاعری در انجمن ادبی حکیم نظامی که به مدریت استاد وحید دستگردی مدیر مجله ارمغان تشکیل می شد ، شرکت می جست و یکی از اعضاء فعال و موثر آن انجمن بود . در انجمن موسیقی ملی و انجمن فرهنگستان ایران نیز عضویت یافت و رفته رفته با چاپ و نشر غزلهای دلنشین او در روزنامه ها و مجله های کشور شهرت بسیار یافت . آثار و اشعار فکاهی و انتقادی وی نیز به امضاهای مستعار " زاغچه " و " شاپریون " در روزنامه های " بابا شمل " و " تهران مصور " و غیره چاپ و انتشار یافت . در تصنیف سازی نیز مهارت خود را به خوبی نشان داد و ترانه های بسیار زیبا و خاطره انگیزی از او توسط خوانندگان مشهور ایران در رادیو ایران پخش شد که بیش از پیش موجبات شهرت و محبوبیت او را فراهم ساخت . مشهورترین ترانه های او " خزان عشق " ، " به کنارم بنشین " ، " دیدی که رسوا شد دلم " ، " نوای نی " ، " دارم شب و روز " ، " شب جدایی " و چند ترانه دیگر است که در بین مردم شهرت به سزایی دارد .
در سالهای آخر عمر چند سال برای انتخاب شعر در برنامه ی " گلهای رنگارنگ " رادیو با شادروان داوود پیرنیا همکاری داشت و در شورای شعر رادیو ایران نیز شرکت می کرد . در حالی که تا آخر عمر مجرد زیسته بود در سال 1347 خورشیدی پس از تحمل چند سال رنج بیماری سرطان در 59 سالگی زندگی را بدرود گفت .
از رهی دو مجموعه ی شعر به نام های " سایه ی عمر " و " آزاده " به جای مانده و هر دو کتاب به چاپ رسیده است .
" سایه ی عمر " مجموعه ی غزلهای اوست که تا کنون چندین بار تجدید چاپ شده است . " آزاده " نیز مجموعه ترانه های وی می باشد .علاوه بر آن مجموعه ای از مقاله های ادبی او به نام " گلهای جاویدان " در سال 1363 خورشیدی در تهران چاپ و منتشر گردیده است . همچنین کتاب رهاورد رهی ( مجموعه شعر رهی ) نیز در سال 1375 به کوشش داریوش صبور در تهران توسط نشر زوّار به زیور چاپ آراسته شد .
نغمه حسرت
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم
گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار
پای آن سرو روان اشک روانی داشتم
آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از شوق بودم خک بوس درگهی
چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم
در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم
درد بی عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من
داشتم آرام تا آرام جانی داشتم
بلبل طبعم رهی باشد ز تنهایی خموش
نغمه ها بودی مرا تا همزبانی داشتم
شب زنده دار
خاطر بی آرزو از رنج یار آسوده است
خار خشک از منت ابر بهار آسوده است
گر به دست عشق نسپاری عنان اختیار
خاطرت از گریه بی اختیار آسوده است
هرزه گردان از هوای نفس خود سرگشته اند
گر نخیزد باد غوغا گر غبار آسوده است
پای در دامن کشیدن فتنه از خود راندن است
گر زمین را سیل گیرد کوهسار آسوده است
کج نهادی پیشه کن تا وارهی از دست خلق
غنچه را صد گونه آسیب است و خار آسوده است
هر که دارد شیوه نامردمی چون روزگار
از جفای مردمان در روزگار آسوده است
تا بود اشک روان از آتش غم بک نیست
برق اگر سوزد چمن را جویبار آسوده است
شب سرآمد یک دم آخر دیده بر هم نه رهی
صبحگاهان اختر شب زنده دار آسوده است
وفای شمع
مردم از درد و نمی ایی به بالینم هنوز
مرگ خود م یبینم و رویت نمی بینم هنوز
بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم
شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز
آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
عم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز
روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم
گل بدامن میفشاند اشک خونینم هنوز
گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست
در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز
سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند
صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز
خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی
طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز
کوی می فروش
ما از نظر خرقه پوشان بسته ایم
دل به مهر باده نوشان بسته ایم
جان بکوی می فروشان داده ایم
در به روی خود فروشان بسته ایم
بحر طوفان زا دل پر جوش ماست
دیده از دریای جوشان بستهایم
اشک غم در دل فرو ریزیم ما
راه بر سیل خروشان بسته ایم
بر نخیزد ناله ای از ما رهی
عهد الفت با خموشان بسته ایم
خاک شیراز
چون شفق گر چه مرا باده ز خون جگر است
دل آزاده ام از صبح طربنک تر است
عاشقی مایه شادی بود و گنج مراد
دل خالی ز محبت صدف بی گوهر است
جلوه برق شتابنده بود جلوه عمر
مگذر از باده مستانه که شب در گذر است
لب فروبسته ام از ناله و فریاد ولی
دل ماتمزده در سینه من نوحه گر است
گریه و خنده آهسته و پیوسته من
همچو شمع سحر آمیخته با یکدیگر است
داغ جانسوز من از خنده خونین پیداست
ای بسا خنده که از گریه غم انگیزتر است
خک شیراز که سرمنزل عشق است و امید
قبله مردم صاحبدل و صاحب نظر است
سرخوش از ناله مستانه سعدی است رهی
همه گویند ولی گفته سعدی دگر است
مردم فریب
شب یار من تب است و غم سینه سوز هم
تنها نه شب در آتشم ای گل که روز هم
ای اشک همتی که به کشت وجود من
آتش فکند آه و دل سینه سوز هم
گفتم : که با تو شمع طرب تابنک نیست
گفتا : که سیمگون مه گیتی فروز هم
گفتم : که بعد از آنهمه دلها که سوختی
کس می خورد فریب تو ؟ گفتا هنوز هم
ای غم مگر تو یار شوی ورنه با رهی
دل دشمن است و آن صنم دلفروز هم
گریزان
چرا چو شادی از این انجمن گریزانی ؟
چو طاقت از دل بی تاب من گریزانی ؟
ز دیده ای که بود پک تر ز شبنم صح
چرا چو اشک من ای سیمتن گریزانی ؟
درون پیرهنت گر نهان کنیم چه سود ؟
نسیم صبحی و از پیرهن گریزانی
چو آب چشمه دلی پک و نرم خو دارم
نه آتشم که ز آغوش من گریزانی
رهی نمیرمد آهوی وحشی از صیاد
بدین صفت که تو از خویشتن گریزانی
مهتاب
ما نقد عافیت به می ناب داده ایم
خار و خس وجود به سیلاب داده ایم
رخسار یار گونه آتش از آن گرفت
کاین لاله را ز خون جگر آب داده ایم
آن شعله ایم کز نفس گرم سینه سوز
گرمی به آفتاب جهانتاب داده ایم
در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت
جان در هوای گوهر نایاب داده ایم
کامی نبرده ایم از آن سیمتن رهی
از دور بوسه بر رخ مهتاب داده ایم
بی سرانجام
مرغ خونین ترانه را مانم
صید بی آب و دانه را مانم
آتشینم ولیک بی اثرم
ناله عاشقانه را مانم
نه سرانجامی و نه آرامی
مرغ بی آشیانه را مانم
هدف تیر فتنه ام همه عمر
پای بر جا نشانه را مانم
با کسم در زمانه الفت نیست
که نه اهل زمانه را مانم
خکساری بلند قدرم کرد
خک آن آستانه را مانم
بگذرم زین کبود خیمه رهی
تیر آه شبانه را مانم
شعله سرکش
لاله دمیدم روی زیبا توام آمد بیاد
شعله دیدم سرکشی های توام آمد بیاد
سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند
روی و موی مجلس آرای توام آمد بیاد
بود لرزان شعله شمعی در آغوش نسیم
لرزش زلف سمنسای توام آمد بیاد
در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت
با حریفان قهر بیجای تو ام آمد بیاد
از بر صید افکنی آهوی سرمستی رمید
اجتناب رغبت افزای توام آمد بیاد
پای سروی جویباری زاری از حد برده بود
هایهای گریه در پای توام آمد بیاد
شهر پرهنگامه از دیوانه ای دیدم رهی
از تو و دیوانگی های توام آمد بیاد
ستاره خندان
بگوش همنفسان آتشین سرودم من
فغان مرغ شبم یا نوای عودم من ؟
مرا ز چشم قبول آسمان نمی افکند
اگر چو اشک ز روشندلان نبودم من
مخور فریب محبت که دوستداران را
بروزگار سیه بختی آزمودم من
به باغبانی بی حاصلم بخند ای برق
که لاله کاشتم و خار و خس درودم من
نبود گوهر یکدانه ای در این دریا
وگرنه چون صدف آغوش می گشودم من
به آبروی قناعت قسم که روی نیاز
به خکپای فرومایگان نسودم من
اگر چه رنگ شفق یافت دامنم از اشک
همان ستاره خندان لبم که بودم من
گیاه دشت جنون خرم از من است رهی
که از سرشک روان رشک زنده رودم من
بیاد فیضی و گلبانگ عاشقانه اوست
اگر ترانه مستانه ای سرودم من
از خود رمیده
چو گل ز دست تو جیب دریده ای دارم
چو لاله دامن در خون کشیده ای دارم
به حفظ جان بلا دیده سعی من بیجاست
که پاس خرمن آفت رسیده ای دارم
ز سرد مهری آن گل چو برگهای خزان
رخ شکسته و رنگ پریده ای دارم
نسیم عشق کجا بشکفد بهار مرا ؟
که همچو لاله دل داغدیده ای دارم
مرا زمردم نا اهل چشم مردمی است
امید میوه ز شاخ بریده ای دارم
کجاست عشق جگر سوز اضطراب انگیز ؟
کخ من به سینه دل آرمیده ای دارم
صفا و گرمی جانم از آن بود که چو شمع
شرار آهی و خوناب دیده ای دارم
مرا چگونه بود تاب آشنایی خلق ؟
که چون رهی دل از خود رمیده ای دارم
عمر نرگس
آتشین خوی مرا پاس دل من نیست نیست
برق عالم سوز را پروای خرمن نیست نیست
مشت خاشکی کجا بندد ره سیلاب را ؟
پایداری پیش اشکم کار دامن نیست نیست
آنقدر بنشین که برخیزد غبار از خاطرم
پای تا سر ناز من هنگام رفتن نیست نیست
قصه امواج دریا را ز دریا دیده پرس
هر دلی آگه ز طوفان دل من نیست نیست
همچو نرگس تا گشودم چشم پیوستم به خک
گل دوروزی بیشتر مهمان گلشن نیست نیست
ناگزیر از ناله ام در ماتم دل چون کنم ؟
مرهم داغ عزیزان غیر شیون نیست نیست
در پناه می ز عقل مصلحت بین فارغیم
در کنار دوست بیم از طعن دشمن نیست نیست
بر دل پکان نیفتد سایه آلودگی
داغ ظلمت بر جبینم صبح روشن نیست نیست
نیست در خاطر مرا اندیشه از گردون رهی
رهرو آزاده را پروای رهزن نیست نیست
باران صبحگاهی
اشک سحر زداید از لوح دل سیاهی
خرم کند چمن را باران صبحگاهی
عمذی ز مهرت ایمه شب تا سحر نخفتم
دعوی ز دیده من و ز اختران گواهی
چون زلف و عارض او چشمی ندیده هرگز
صبحی بدین سپیدی شامی بدان سیاهی
داغم چو لاله ای گل از درد من چه می پرسی ؟
مردم ز محنت ای غم از جان من چه خواهی ؟
ای گریه در هلکم هم عهد رنج و دردی
وی ناله در عذابم همراز اشک و آهی
چندین رهی نالی از داغ بی نصیبی ؟
در پای لاله رویان این بس که خاک راهی
نازک اندام
ز جام ایینه گون پرتو شراب دمید
خیال خواب چه داری ؟ که آفتاب دمید
درون اشک من افتاد نقش اندامش
به خنده گفت : که نیلوفری ز آب دمید
ز جامه گشت پدیدار گوی سینه او
ستاره ای ز گریبان ماهتاب دمید
کشید دانه امید ما سری از خک
که برق خنده زنان از دل سحاب دمید
بباد رفت امیدی که داشتم از خلق
فریب بود فروغی که از سراب دمید
غبار تربت ما بوی گل دهد گویی
که جای لاله ازین خک مشک ناب دمید
رهی چو برق شتابنده خنده ای ز دورفت
دمی نماند چو نوری که از شهاب دمید
| ||
زندگی زیباست ای زیبا پسند/زنده اندیشان به زیبایی رسند
![]()
با تشکر مدیر وبلاگ![]()


دل سراپرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
من که سر درنیاورم به دو کون
گردنم زیر بار منت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هر کس به قدر همت اوست
گر من آلوده دامنم چه عجب
همه عالم گواه عصمت اوست
من که باشم در آن حرم که صبا
پرده دار حریم حرمت اوست
بی خیالش مباد منظر چشم
زان که این گوشه جای خلوت اوست
هر گل نو که شد چمن آرای
ز اثر رنگ و بوی صحبت اوست
دور مجنون گذشت و نوبت ماست
هر کسی پنج روز نوبت اوست
ملکت عاشقی و گنج طرب
هر چه دارم ز یمن همت اوست
من و دل گر فدا شدیم چه باک
غرض اندر میان سلامت اوست
فقر ظاهر مبین حکه افظ را
سینه گنجینه محبت اوست
یاری اندر کس نمیبینم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوسداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکیده از شاخه گل باد بهاران را چه شد
کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
لعلی از کان مروت بر نیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
شیهریاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند
کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد
صدهزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش
از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد
هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند
وانکه این کار ندانست در انکار بماند
اگر از پرده برون شددل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده ی پندار بماند
صوفیان وا ستدند از گرومی همه رخت
دلق ما بود که در خانه ی خمار بماند
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصه ی ماست که در هر سر بازار بماند
هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم
آب حسرت شد و در چشم گهربا بماند
جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
جادوان کس نشنیدم که در کار بماند
گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس
شیوه ی تو نشدش حاصل و بیمار بماند
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
داشتم دلقی و صد عیب مرا می پوشید
خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند
بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد
که حدیثش همه جا در درو دیوار بماند
بتماشا گه زلفش دل حافظ روزی
شد که باز آید و جاوید گرفتار بماند
![]()
الا یا ایها الساقی ادر کأسا ونا ولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
ببوی نافه کاخر صبازان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل ها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد میدارد که بربندید محملها
بمی سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزل ها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبک باران ساحل ها
همه کارم ز خود کامی به بد نامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلها
حظوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ
متی ما تلق من تحوی دع الدنیا و اهمها![]()
![]()
یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
می سپارم به تو از چشم حسود چمنش
گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور
دور باد آفت دور فلک از جان و تنش
گر به سر منزل سلمی رسی ای باد صبا
چشم دارم که سلامی برسانی ز منش
به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه
جای دلهای عزیز ایت به هم بر مزنش
گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد
محترم دار در آن طره عنبر شکنش
امیدوارم این چند بیتی که از این شعر یادم
بود کمی تسکینت بده.
--------------------------
بگذارید و بگذرید. ببینید و دل مبندید.
چشم بیاندازید و دل مبازید، که دیر یا زود
باید گذاشت و گذشت.

هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شده ام
هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم
شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا
بر منتهای همت خود کامران شدم
ای گلبن جوان بر دولت بخور که من
در سایه تو بلبل باغ جهان شدم
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود
در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم
قسمت حوالتم به خرابات می کند
هر چند کانچنین شدم و آنچنان شدم
آن روز بر دلم در معنی گشوده شد
کز ساکنان درگه پیر مغان شدم
من پیر سال و ماه نیم یار بی وفاست
بر من چو عمر می گذرد پیر از آن شدم
دوشم نوید داد عنایت که حافظا
بازا که من بعفو گناهت ضمان شدم
چون شوم خاک رهش دامن بیافشاند زمن
ور بگویم دل بگردان رو بگرداند زمن
روی رنگین را به هر کس مینماید همچو گل
ور بگویم باز پوشان بازپوشاند ز من
چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین
گفت میخواهی مگرتا جوی خون راند زمن
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
کام بستاند از او یا داد بستاند ز من
گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست
بس حکایتهای شیرین باز میماند ز من
گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود
ور به رنجم خاطر نازک برنجاند زمن
دوستان جان داده ام بهر دهانش بنگرید
کو بچیزی مختصرچون باز میماند زمن
صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم
عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن
نمی توانیم آن گونه که دیگـران می گویند باشیم.
باید به خودِخود گـوش فرا دهیم.
جامعه، خانـواده، دوستـان و همراهـان،
هیچ یک نمی توانند بگوینـد که چـه کنیم.
تنها ماییم که می دانیم و تنهـا ماییم که می تـوانیم،
آنچه برای ما نیکـوست در پیش بگیریـم.
پس هم اکنـون آغـاز کن.
باید سخت بکوشـی،
باید از سدهای بسیـار زیـادی گـذر کنی،
ناگزیری با قضـاوت مردم بسیـاری روبـرو شـوی،
و ناگزیری که لاقید پیش داوری هایشان را نادیـده بگیری،
و امـا...
هر آنچه که می خواهی می توانی به دست آری،
پس بی درنگ آغــاز کن!
که زندگی را آن گونه که اندیشیـده ای،
به دست خواهـی آورد.
و به آن عشــق خواهی ورزیـد.
سرمه چشم از غبار کفش مهـمان می کند
میشه ترک کرد
درد بی هم زبونی رو
میشه درک کرد
رابط های بی حاصلو
میشه قطع کرد
اتاق تنگ تنهایی رو
میشه رنگ کرد
خواهش های عبث دلو
میشه نقد کرد
درس عاشق نشد نو
میشه بر کرد
گردوغبارای دلو
میشه پاک کرد
دستهای پر ترحمو
میشه رد کرد
رد پای عشقو
میشه محو کرد
فاصله دل با خدارو
میشه کم کرد
وطنین صحبتی دوشدی گینه کونلوم هاوالاندی
ائله بیلدیم سحر اولدی ،گول آچیلدی،سو جالاندی
یر ایشیغلاندی گونشدن سحرین چنلی چاغیندا
چای چمن وجده گلیب،چولده یاشیل رنگه بویاندی
تانرینین مرحمتیندن ائلیمین آینادان آیدین
اوره گی عشقله چیرپیندی ،گوزل بختی اویاندی
گوز یاشیلان سولانیب یوللاری دیدارینا خاطیر
وطن عاشقلری گلسین کی وطن جانلارا جاندی
قسمتی از شعر جدید وزیبای جناب آقای ازبر کرمی:تقدیم به دوستان وهمشهریان عزیز(برای مشاهده تمام اشعار این استاد می توانید در وبلاگ هشجین زرجه ،به قسمت پیوند ها مراجعه وروی اشعار ازبر کرمی کلیک نمایید.)














دلا خون گريه کن چون اربعين است
سلام بر حسين و اربعينش، سلام بر اربعين و زائرانش
و سلام بر اندوه هاي دل آنان كه به سوغات بر مزار كشتگان
عشق بردند و به مويه نشستند. به شوق زيارت صحن
و سراي جان فزايت، اربعين شهادتت را به سوگ مي نشينيم
يا حسين!
و اربعين از رازهاي هستي است و اربعين حسين (ع) روز بسط لطف
اوست بر پيروان و دوستدارانش. و در مقام حسين (ع) همين بس
كه در زيارت اربعينش خطاب به جدشان محمد مصطفي (ص) و پدر
بزرگوارشان حضرت علي (ع) و مادر گراميشان فاطمه (س) مي گوييم
كه خداوند عزاداري شما را در رثاء حسين (ع) فبول فرمايد.
اربعین اشک
بادها سرگرم نوحه خوانی اند
زنگ ها مشغول روضه خوانی اند
چشم های دختران قافله
گاه مهبوت اند یا بارانی اند
پیش پای بانوان ایل عشق
ابرها هم گرم اشک افشانی اند
بهت پر درد نگاه کودکان
ترجمان واژه حیرانی اند
دست و پاهاشان کبود اما هنوز
آیه هایی روشن و نورانی اند
نخل های سر به زیر علقمه
شاهدان گریه ایی پنهانی اند
شاعر:وحید قاسمی
اربعين در فرهنگ عاشورا
در فرهنگ عاشورا، اربعين به چهلمين شب شهادت حسين بن علي(ع)
گفته ميشود که مصادف با روز بيستم ماه صفر است. از سنتهاي مردمي
گرامي داشت چهلم مردگان است، که به ياد عزيز فوت شده خويش، خيرات
و صدقات ميدهند و مجلس ياد بود بر پا ميکنند، در روز بيستم صفر نيز
شيعيان، مراسم سوگواري عظيمی را در کشورها و شــــهرهاي مختلف به
ياد عاشوراي حسيني بر پا ميکنند. عاشقان و پيروان آن امام، در
اربعين به ذکر پرداخته و باران اشکبار چشم خويش را با مظلوميت
حسين و يارانش پيوند مي زنند. اين راه، راه تداوم عشق است و بي گمان
هيچگاه بي رهرو نخواهد بود.
التماس دعا
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدر دانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن می کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی دارند
و ضربان قلبت را تند تر میکنند،
دوری کنی...
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی...
امروز را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!
کتلیلرین ، اوتراغی ، یاتاغی ، / جاییکه هم اتاق نشیمن و هم اتاق خواب روستاییان است ،
بخاریدا یانار اوتون یاناغی ، / در بخاری چوب خشک می سوزد .
شب چره سی ، گردکانی ، ایده سی ، / شب چره و گردکان و سنجد آن شب
کنده باسار گولوب ، دانشماق سسی ، / همه جای روستا پر از سرو صدای صحبت روستاییان میشود .





